هم-«کار» اروتیک من
جان اشبری
ترجمهی حمید پرنیان میگوید که دوست ندارد امروز کار کند.
اینجوری بهتر است. توی سایهی
پشت خانه، که از سر و صدای خیابان خبری نیست،
میتوانی انواع و اقسام احساسهای کهنه را مرور کنی،
بعضیشان را بیاندازی دور، بعضیشان را نگه داری.
وقتی که
احساسهای کمتری دور و برمان باشد حواسمان پرت نمیشود
و حس لغتبازیمان تشدید میشود.
یک بار دیگر؟ نه، ولی همیشه آخرین چیزی که میگویی خیلی قشنگ است، و خلاصام میکند
قبل از اینکه شب شود. ما شناوریم
روی رویاهایمان انگار که روی قایقی از یخ،
پر از سوال و نور ستارهها
که ما را بیدار نگه میدارند، و در اندیشهی رویاها
انگار که دارند رخ میدهند. کم و بیش تصادفی. این را تو گفتی.
ترجمهی حمید پرنیان میگوید که دوست ندارد امروز کار کند.
اینجوری بهتر است. توی سایهی
پشت خانه، که از سر و صدای خیابان خبری نیست،
میتوانی انواع و اقسام احساسهای کهنه را مرور کنی،
بعضیشان را بیاندازی دور، بعضیشان را نگه داری.
وقتی که
احساسهای کمتری دور و برمان باشد حواسمان پرت نمیشود
و حس لغتبازیمان تشدید میشود.
یک بار دیگر؟ نه، ولی همیشه آخرین چیزی که میگویی خیلی قشنگ است، و خلاصام میکند
قبل از اینکه شب شود. ما شناوریم
روی رویاهایمان انگار که روی قایقی از یخ،
پر از سوال و نور ستارهها
که ما را بیدار نگه میدارند، و در اندیشهی رویاها
انگار که دارند رخ میدهند. کم و بیش تصادفی. این را تو گفتی.
گفتماش اما نمیتوانم مخفیاش کنم. البته این را نخواستهام.
مرسی. تو خیلی نازنینی.
مرسی. تو هم.